![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اعياد شعبانيه مبارک باد ![]()
![]()
![]()
تازه خوابم برده بود که صداي فرياد نگهبان از خواب بيدارم کرد ،
:عراقيا اومدند ،داريم محاصره مي شيم،
اسلحه رو برداشتم و خودم رو به سنگر نگهباني رسوندم،تاريک بود هيچي ديده نمي شد ،
پرسيدم: کو؟
:از کجا دارند مي اند؟
با انگشت سمت نيزار نشانه رفت ،
گفت: خودم ديدمشون داخل ني ها دارند دورمون مي زنند،
بعيد نبود ،سابقه داشت که نيرو هاي شناسائيشون رو با لباس غواصي اطراف سنگرهامون ديده باشيم،
بهش گفتم خوب حواست رو جمع کن، رفتم به ساير سنگر ها سر بزنم ،تعدادي از بچه ها بيدار شده بودند و سريع خودشون رو به سنگر هاي نگهباني رسونده بودند و به سمت جزاير مجنون آرايش گرفته بودند ، جيگرم حال اومد از اين نيروي قبراق و سر حال ،سري هم به سنگر هاي اجتماعي زدم که اگه احتمالا کسي خوابش سنگين بوده و بيدار نشده رو بيدار کنم،
تو نور کم چراغ فانوس ديدم چند نفري آخر سنگر خوابند ،داد و بيداد که بلند شين عراقي ها اومدند شما هنوز خوابيد ،فکر کرديد اومديد خونه خاله؟!و.....!بدو ين بيرون !!.
و برگشتم به سمت سنگر نگهباني که عراقي ها رو اول ديده بود و هر چند دقيقه يه رگبار به سمت ني ها شليک مي کرد.
منم چند تا رگبار گرفتم داخل نيزار ،
خيلي آروم گفتم يک نفر بياد دنبال من ،هيچ کس حق تير اندازي نداره تا من نگفتم !
راه افتادم اول اميدم به خدا و بعد دل خوشيم به نفر مسلح همراهم بود ،رفتم داخل نيزار ،همون جا که عراقيها ديده شده بودند،
تو تاريکي داخل نيزارشدم از شما چه پنهان که يکمي هم مي ترسيدم البته !!خيلي کم کم کم .
وقتي 20 تا 30 متري از سنگر دور شده بودم براي اينکه دلم محکم بشه يه نگاه پشت سرم کردم ديدم يه نفر داره دنبالم مي اد ،قدمهام رو محکم تر برداشتم ،و از بچه دور مي شدم و به دل عراقي ها زده بودم.
صداي شبيه ناله ميخکوبم کرد از 7الي 8متري بود ،امان ندام هرچي فشنگ داشتم نثارش کردم ،خشاب و عوض کردم،و دو باره،!
ديگه فشنگ هام تموم شد با فرياد به نفر همراهم گفتم خشاب ،خشاب،
و اون بنده خدا که تازه فهميده بود چه خبره !هاج واج منو نگاه مي کرد،
داد کشيدم با توام مي گم فشنگ بده !
بازم چيزي نگفت و بر و بر منو نگاه مي کرد،بعد خيلي آروم که عراقي ها متوجه نشند گفت من کوله امداد همراهم آوردم،نمي دونستم از شدت عصبانيت بخندم يا فرياد بکشم ،آخه بنده خدا من اومدم تو دل دشمن تو به جاي اسلحه کوله امداد آوردي !سريع برگشتيم سمت عقب و با تعداي ديگه از بچه ها رفتيم و بعد متوجه شديم که با چند تا گراز درگيرشده بوديم .
اما نکته جالب!
همه جا ساکت و آروم شد ،داخل محوطه نشسته بوديم و صحبت مي کرديم که چشمم افتاد به آقاي محمودي !گفتم بنده خدا من دارم مي رم سمت دشمن نيروي کمکي مي خوام تو با کوله امداد دنبال من راه افتادي !؟که چشمم افتاد به دستش ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم زدم زيره خنده !!
بچه ها مونده بودند که احمديان اين قدر عصباني بود چرا داره مي خنده ،نکنه بچه مردم ديونه شده،نمي تونستم حرف بزنم فقط دستم رو به سمت کوله پشتي امداد آقاي محمودي دراز کردم که بمب خنده منفجر شده.




بنده خدا در تاريکي شب و از هولش به جاي کوله امداد کيسه خواب رو دستش گرفته بود و ايستاده بود.و من تازه فهميدم نيروي دلاور همراهم در موقع زدن به دل دشمن به جاي اسلحه کيسه خواب آورده بود.
***********************************************
ترکش پست:
*در زندگي دلتون به غير خدا خوش نباشه !وگرنه قصه کيسه خواب تکرار مي شه.
*دارم مي رم سفر دعا گوي همه هستم دعا گوي من باشيد.

نوشته شده توسط : محمد احمديان

سفره وسط سنگر پهن ،قابلمه وبشقابها پر .
- مهمان نمي خواهيد ؟(چشمانش براق،لبانش خندان)
- اين همه غذا منتظر کس ديگري هستيد؟
- نه حاجي ،تعدادمون 12 نفره اما گفتيم 21 نفر و غذا گرفتيم .(پيشانيش پر خط ،صورتش بر افروخته )
- بر پا همه، بيرون.
فرياد زد.
زمين پر سنگ ريزه ،آفتاب داغ،12 نفر سينه خيز ،بعد کلاغ پر .
از پا که افتادند گفت آزاد ،خيلي سبک شديد ها آن همه گوشت و دنبه اي حرام عرق شد و ريخت پايين .
با لقمه حرام نمي شود جنگيد.
©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©
اوضاع بحراني بود،پيکي از قرارگاه نامه اي داد دست حسين .
گفت :فرمانده گردانها رو جمع کنيد.
جمع شدند .قران خواند اول و بعد نامه رو برد بالا
-از قرارگاه پيام رسيده که عقب نشيني کنيم .
سکوت کرد .
ما از سه چهار طرف با دشمن رو بروييم ،اما اوضاع اينجا را بهتر مي دانيم.
اگر رها کنيم عمليات فتح المبين گره مي خورد .من مي مانم .کسي اگر مي خواهد برود...
بايد مثه امام حسين عليه السلام باشيم.
***********************
*روز سه شنبه بود رفتم سر مزارش آفتاب خيلي شديد مي تابيد چند دقيقه نشستم و بهش فکر مي کردم ،ديدم دارم آتيش مي گيرم ،رفتم زير سايه يک درخت و ياد اون ايام . ديدم يه جوان که مطمئن بودم حسين رو نديده با قيافه آنچناني رفت سر مزار حاجي ،زانو زد سنگ قبر رو بوسيد ،چند دقيقه اي نشست پيدا بود داره فکر مي کنه،اما نمي دونم به چي؟!اما چيزي که برام جالب بود اين بود که اون نديده حسين رو دوست داشت.

نوشته شده توسط : محمد احمديان
بعد از جنگ کم مي شه با دوستانم برم مهموني ،يعني وقت هم نمي کردم،اينبار گفتند بچه هاي قديمي گردان امام حسين عليه السلام هم هستند،به خودم گفتم مي رم ديداري هم تازه مي کنم.
رفتم! يکي يکي بچه ها وارد مي شدند، بعضي ها رو با نگاه اول مي شناختم ، و بعضي رو هم با دادن نشانه و آدرس، و بعضي ديگر رو هم هر کاري مي کردم يادم نمي اومد،تا اينکه اون وارد شد ؛ خدايا اين کيه !خيلي برام آشناست !نشست رو بروم و با اينکه بعد فهميدم منو کاملا شناخته فقط نگاهم مي کرد و مي خنديد ،موهاش بعضا سفيد شده بود ،کمي هم توپل،متوجه شد دارم بال بال مي زنم که بشناسمش ،اومد پيشم.
گفت نشناختيم ؟
گفتم :يه نشوني بده
گفت: کردستان ،
گفتم :کدوم عمليات؟
گفت :پدافندي هزار قله
گفتم :يه نشوني ديگه!
گفت :سنگر کمين! و تا اينو گفت .
گفتم: سعيد توئي؟
همديگه رو بغل کرديم نمي دونم چرا اما گريه به فريادم رسيد.
خيلي ازش ياد مي کردم خصوصا وقتي از لحظه شهادت شهيد محمد پناهي تعريف مي کردم و ......!
:سعيد چند ساله همديگه رو نديديم ؟
:از سال67 تا حالا !
يادش يه خير! و مرور خاطرات.......!نمي دونم چقدر طول کشيد که!
حاج عباسعلي !فريادش در آومد اي بابا ما هم اينجا هستيما ،يه کم هم ما رو تحويل بگيريد!تازه متوجه شدم ما شام هم خورديم و بايد زحمت رو کم کنيم ،
مهموني داشت تموم مي شد ،با سختي ازش دل کندم شماره تلفنش رو گرفتم تا ديگه گمش نکنم .
در حالي که داشتيم از هم دور مي شديم پرسيدم راستي سعيد درس رو چيکار کردي ؟
قيافه اي گرفت و گفت: شکر خدا ليسانس گرفتم .
گفتم: ماشاالله ،خوشحالم کردي،امثال شما بايد درس بخونند و تموم پست هاي کليدي اين مملکت رو دست بگيريد،اين مردم به امثال شما نياز دارند ،کسانيکه در اون هشت سال امتحان پس دادند .و يه سخنراني مبسوط پيرامون استفاده از نيروهاي ارزشي تحصيل کرده امتحان پس داده در پست هاي حساس و کليدي اين مملکت ....
تا صحبتم تمام شد .
پرسيدم: خوب حالا چيکار مي کني ؟
گفت: درب خونه خودمون يه مغازه لبنياتي زدم!!!!شکر خدا بد نيست امورات زندگي مي گذره.!!!!
خدا حافظي کردم و جدا شدم نشستم داخل ماشين راديو رو روشن کردم ساعت 12 شب اخبار مي گفت و از محاکمه جاسوس اسرائيل.
ياد سعيد ،جنگ،کردستان ،هزار قله،سنگر کمين ،..........!!!
************************************
ترکش پست:
*از اينکه دير به دير انجام وظيفه مي کنم عذر مي خواهم آخه دسترسي به اينترنت ندارم.
*در اين ايام پر فيض رجب من رو از دعاي خيرتون محروم نکنيد .
*يادش به خير در چنين ايامي زمان جنگ من محاسن نداشتم ،در فرازهاي آخر دعاي ماه رجب اونهائيکه محاسن داشتند ،محاسنشون رو مي گرفتند و دعا رو مي خوندند ،من اکثر اوقات کنار شهيد علي جانثاري که محاسن بلندي داشت و بهش شيخ علي مي گفتند مي نشستم ،حسن هم اون طرفش و به محاسن اون آويزون مي شديم .
حالا هم حسن هم شيخ علي شهيد شدند و من اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
نوشته شده توسط : محمد احمديان
موجودی سنگر تدارکات