بغلش کردم و کلي بوسيدمش. هنوز بوي همون سالها رو مي داد. شکسته شده و عينک زده بود. مثه همون روزها ساکت و آرام و کم حرف. بهم گفت:محمد تو رو خدا من رو يه بار ببر محل شهادتم!!! شايد تعجب کنيد! بله! نصرالله تو جريان سقوط شهر فاو با انفجار گلوله توپ يا خمپاره زير آوار سنگر مدفون شده بود و همه ازش بعنوان شهيد ياد مي کردند! چون جنازه اش مونده بود، بهش مي گفتند شهيد مفقودالجسد!
جنگ که تمام شد، اسرا داشتند بر مي گشتند که گفتند نصر الله داره بر مي گرده. باورمون نمي شد، اما حقيقت داشت. اون معجزه آسا زنده بود تا قصه حماسه اون لحظات بسيار کشنده عقب نشيني شهر فاو به خاک سپرده نشه. اون زنده مانده بود تا راوي روزهاي سخت اسارت باشه. اما جالبه! بهش گفتم: آقا نصر الله کجايي؟ گفت: لته (به زبان محلي فلاور جاني) يعني زمين کشاورزي، مشغول کشاورزِيَم. نمي دونستم بخندم يا گريه کنم!
***
ترکش پست:
* خيلي ها از دست بچه هاي جنگ شاکي هستند که چرا چيزي نمي گن! اما نميدونن يه زماني تا مي آمدند حرفي بزنند فراري هايي از جنگ که نمي خواستند کارنامه سياهشون ورق بخوره چه جور اينها رو ساکت مي کردند.
* آي مردم اين بچه ها ياد گرفتند کار براي خدا گفتن نداره. اما وظيفه ما و شماست که به اينها التماس کنيم و نگذاريم تاريخ اين آب و خاک که سراسر غيرت و مردانگيه به زير خاک بره.
* اما يه اتفاق عجيب که بعضي از دوستانم خيلي سر به سرم گذاشتند بر ميگرده به اين سفر اخيرم به جنوب و بلافاصله به شمال...! خدمت اين دوستان عزيز و بلا گرفته (!) عرض کنم حقير مهمون بچه هاي با صفاي انزلي بودم. مراسم به ياد شهداي تفحص بود که خب، چند روزي اونجا موندگار شديم. البته به اتفاق اهل بيتم.
*راستي يکي از بچه بسيجي هاي با صفاي شهر انزلي در جريان تبليغ مراسم شهداي تفحص تصادف کرد که در حال حاضر در کماست. خيلي براش دعا کنيد.
* يه بنده خدا هم چند روز قبل برام يه کامنت گذاشته بود که به خدا قسم درد نيشش از تير و ترکش عراقي ها بيشتر بود. خب ديگه هنوز هم بايد بکشيم، يه روز عراقي ها و حالا هم افراد جاهل...!
نوشته شده توسط : محمد احمديان
موجودی سنگر تدارکات