+ منم دل دارم!

سه‏شنبه 7 خرداد 1387 ساعت 11:42 صبح

aa


در عمليات کربلاي 4 قرار بود ما( گردان امام حسين عليه السلام)بعد از غواص ها وارد جزيره بلجانيه بشيم اما شرايط جوري شد که امکان نداشت و ما ناچار وارد جزيره ام الرصاص شديم و تصميم گرفتيم بعد ازپاکسازي جزيره ام الرصاص به سمت جزيره ام البابي حرکت کرده و از اونجا وارد جزيره بلجانيه بشيم !يعني بايد دو تا جزيره ديگه رو هم به ناچار به ماموريت خودمون اضافه مي کرديم از قايق 11 نفره ما فقط سه نفر زنده مونده بوديم وارد جزيره شديم بلافاصله مسيرمون رو به سمت چپ انتخاب کرديم و شروع به پاکسازي سنگر هاي عراقي و حرکت به سمت سر پل ام البابي کرديم ايکاش مي شد مي نوشتم چه اتفاقاتي در مسير افتاد فقط يه جمله بگم بارها خواستم از لحظه اي که قايقمون به خشکي رسيد تا لحظه رسيدن به سر پل ام البابي رو بنويسم نتونستم ، به فاصله 4 تا 5 متر يه سنگر و داخل هر سنگر حدود ده عراقي آماده پذيرايي بودند،قايق هاي بعدي هم يکي يکي وارد جزيره مي شدند اما اونها هم مثه ما تعداي اندکي زنده مانده بودند شايد حدود بيست نفري شديم و با عراقي ها درگير شديم ،خيلي مقاومت مي کردند و معلوم بود که جوخه هاي اعدام پشت سر اونها براشون چاره اي نگذاشته ،تعدادي از بچه ها خودشون رو از داخل نيزارها به پشت عراقي ها رسونده و با يک يورش مقاومت عراقي ها رو شکستند تعدادي از عراقي ها کشته و زخمي و تعدادي هم به داخل نيزارها متواري شدند ،مسير حرکت ما به جلو و مسير بچه هاي که عراقي ها رو دور زده بودند به سمت عقب بود ،تاريکي شب،وجود نيروهاي عراقي ،و تير اندازيهاي پراکنده و وجود بچه هاي که با قايق هاي بعدي به صورت پراکنده وارد جزيره مي شدند ،شرايط رو بسيار خطرناک کرده بود هر لحظه احتمال داشت خودمون با هم درگير بشيم و يا عراقي ها از اين شرايط استفاده کرده و ما رو غافلگير کنند ،خيلي با احتياط حرکت مي کرديم ،در تاريکي به هرکس مي رسيديم اول با کلي داد و بيداد همديگر رو صدا مي کرديم و بعد به هم نزديک مي شديم و اين براي عراقي ها خيلي خوب شده بود و راحت فرار مي کردند يا اينکه يه سمت ما شليک مي کردند .بگذريم !!!


اتفاقي افتاد که هيچ وقت فراموش نمي کنم.ديدم 3 نفر دارند به ما نزديک مي شند به اونها ايست داديم توقف کردند و بلند بلند ما رو صدا مي کردند و حتي يکي از اونها من رو به اسم صدا کرد، فرياد مي زدند ما ايراني هستيم ،مطمئن شديم که بچه هاي خودمونند اجازه داديم بيان جلو ،خيلي به ما نزديک شده بودند ،از بچه اي گردان خودمون بودند حدود 10 متر کمتر با ما فاصله داشتند که از داخل نيزار صداي رگبار بلند شد ،و جلوي چشمان ما اين سه عزيز به خاک و خون کشيده شدند و ما بلافاصله به سمت نيزارها يورش برديم ،شهادت مظلومانه اين سه نفر ما رو متوجه دامي که عراقي ها براي ما گذاشته بودند کرد، اگه شهادت اين سه نفر نبود اين نقطه محل قتل العام ما بود و هيچيک از ما به زنده نمي مانديم .


                                            ************************************************


ترکش پست:


*اي خدا فرداي قيامت من جواب اين بچه هاي رو چي بدم ،خيلي شرمنده ام .
*دوستان چيکار کنم بتونم زندگي کنم ،يه زندگي عادي ،مثه خيلي ها ،به خدا نمي تونم ،نمي تونم.
*اي خدا دلتنگشونم ،دلتنگشون ،کجا برم داد بزنم ،به کي بگم ،...............!


*اي کريم بنده نواز ما هم دل داريم .


  


نوشته شده توسط : محمد احمديان

خرج پرتاب [ نظر]



موجودی سنگر تدارکات

[16/5/1387- 3:1 ع] لبخند خاکي5
[4/5/1387- 5:26 ع] حاج حسين آسمان!
[19/4/1387- 4:23 ع] نگهبان سنگر کمين!
[آرشيو شده ها]