سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ نشانه خوش آمد میگویم ... این خاکا شمیم سیب حرم داره ، دیگه دل من چی کم داره حالا که با شهداست ، راهی که شروع میشه از کنارشون ، ایشالا تو سایه سارشون مسیر وصل خداست...

ان روز داشت کم کم غروب می شد نزدیک عصر این قدر نیرو با هلی کوپتر خالی کرد و آنقدر
تپه را با خمپاره زد که از دود دیگر تپه دیده نمی شد .
داشتم می رفتم پهلوی خرازی که بگویم برای شب اب برسانند که وسط راه ضد حمله شروع شد .
بچه ها که پشت بی سیم بودند گفتند که آخرین  حرف برهانی (شهید حسین برهانی جانشین گردان)که من هم رفتم خدا حافظ این آخرین حرفش جگر من را آتش زد خیلی دلم می خواست که اون لحظه اونجا بودم پهلویش خدا رحمتش کند تا اخرین لحظه مقاومت کرد و مظلومانه شهید شد .



[ چهارشنبه 94/10/9 ] [ 10:34 عصر ] [ محمد احمدیان ]

نظر

سر ستون تیر خورد تو پهلوش نمی دونستم باید چیکارش کنم رهاش کنم با آب اروند می رفت تو دل عراقیها بخوام زخمش رو ببندم مگه وسط آب می شد
فقط گرفته بودمش و گیج چاره ای نداشتم بوارین سقوط نکرده بود بردمش سمت ام الرصاص به خورشیدی ها و سیم خاردارها گیرش دادم تا خط شکسته بشه بیام سراغش



[ چهارشنبه 94/10/9 ] [ 7:15 عصر ] [ محمد احمدیان ]

نظر

وارد شهر سیروان عراق شدیم ، شهر پر از آتش دود بود ،عده ای از مردم شهر که غالبا زن و بچه و با لباس محلی کردی بودند کنار دیوار ها و درب خانه ها ایستاده بودند خیلی ها گریه می کردند و تعدادی هم بر و بر ما را نگاه می کردن مثل اینکه می دانستند ما با آنها کاری نداریم.برای اولین با بود در طول مدت حضور در جبهه این چنین صحنه ای را می دیدم ،خیلی ارام و با احتیاط از کنار آنها عبور کردیم، واقعا بعد وضعی بود نمی دونستیم باید چیکار کنیم،هر لحظه احتمال می رفت در خانه ای باز شود و ما را به رگبار ببندند و از طرفی هم نمی شد به خانه های که مردم شخصی کنار آن ایستاده یا داخل خانه بودند شلیک کنیم.وسط جاده تعدادی عراقی را در حال فرار دیدیم ،برای اینکه از مردم دور شویم یا بهتر بگویم از آن وضع خوف ناک نجات پیدا کنیم.بهتر راه فرار به سمت عراقی های در حال فرار بود کمی که از خانه ها دور شدیم شروع به تیر اندازی کردیم تعدای از عراقی های در حال فرار کشته و زخمی شدند و اما مهم تر از این مهمات ما هم تمام شدجالب این بود که در همان لحظه چند عراقی دستشان را به علامت تسلیم بالا بردند ، مانده بودم چکار کنم کمی سمت چپ و راستم را نگاهم کردم تا لااقل یک نفر را پیدا کنم که مسلح باشد یا اسلحه ای پیدا کنم ، اما چیز ی پیدا نکردم آرام گوشه ای نشستم و اسلحه خالی را به سمت عراقی ها نشانه رفتم و خیره خیره به عراقی ها نگاه می کردم و در دل خدا خدا می کردم که فرار کنند ،خدا می داند چه صحنه ای جالب درست شده بود عراقی ها از ترس فرار نمی کردندو من هم از ترس به عراقی ها نزدیک نمی شدم. یکی از عراقی ها به نفر همراهش چیزی گفت بدنم یخ کرد ،نکند فهمیده باشند من مهمات ندارم که در همین حین دیدم پا به فرار گذاشتند خیلی خوشحال شدم ،که چشمتان روز بد نبیند جو گیر شدم و داد زدم (لا تحرک)که دیدم عراقی ها میخکوب شدندو دستانشان را بالا بردنددر دلم به خودم شروع به بد و بیراه گفتن که ای کوفت ،مرض داشتی دنده هات نرم پاشو برو جلو بگیرشون و مجددا صحنه قبل تکرار شد عراقی ها از ترس تکان نمی خوردن و من هم از ترس پاهام توان جلو رفتن نداشت که از دور صدای نصرالله ترکیان وبرادر نصر را شنیدم وتا آنها را دیدم مثل یک بچه شیر از بیشه بیرون پریدم و آنها را اسیر کردیم وقتی جریان را برای بچه گفتم تو اون معرکه خنده بازاری درست شده بود و جالب حال و روز عراقی ها بود که نمی دانستند خنده ما برای چیست



[ چهارشنبه 94/10/9 ] [ 3:25 صبح ] [ محمد احمدیان ]

نظر

زمان جنگ بچه ها هیچ گاه از ورزش غافل نبودند و پر طرفدار ترین رشته ورزشی فوتبال بود، چون خیلی کم هزینه و سهل الوصول بود ،رفته بودیم مشهدالرضا برای زیارت. کوچه مقابل حسینیه شده بود ورزشگاه و تنها تفاوتش عبور مداوم چرخ و موتور و بعضا آقا و خانم هائی که دقیقا از وسط ورزشگاه ببخشید کوچه رد می شدند.
یک توپ پلاستیکی دو پوسته که اگر صد پوسته هم بود دلمان برایش می سوخت ، فوتبالیست های که همگی با کفشهای پوتین نما ی بی استک بی ملاحظه احتمالا با در نظر گرفتن جنایت های دشمن بعثی به توپ ضربه می زدند ،ولی نکته جالب سیستم بازی بود که به جای 4-4-2و یا 3-5-2سیستم مغولی یعنی هر کجا توپ هست همه بالای سرش حاضر و هر کس استخوان بندیش خوب بود و توان دست و بازویش جهت کنار زدن افراد (مهم نیست خودی یا غیر خودی )بیشتر بود می شد جادوگر تیم .
مهم نبود تیم مقابلت چند نفرند هر کس بیشتر رفیق داشت یک تیم ، در نتیجه یک تیم می شد 20 نفر و یک تیم با زور می شد هفت نفر .
باز نکته جالب رنگ لباس بچه ها بود هر دو تیم یک رنگ ، بچه های خاکی پوش که به دلیل عبور نا محرم از کوچه لباس ها را از بدن خارج نمی کردند و فقط بعضا یک دکمه از بالا باز می کردند.
تعدادی هم تماشا گر که اغلب بچه های کم سن و سالی که محو بازی بچه ها بودند و شاید ....
باورش سخت بود این جوان با صفا و با حیای فوتبالیست چند روز دیگر خالق حماسه ای باشد و دفتر حیاتش ممهور به مهر خون رنگ شهادت برای همیشه بسته خواهد شد .
باورش سخت بود این بازیکن پای بند به همه منشور های اخلاقی و اعتقادی با دریافت 2200 تومان قرادادی امضا کرده و چنان درخشیده که قیام قیامت دروازه دلهای عاشق و آگاه را فتح خواهد کرد



[ چهارشنبه 94/10/9 ] [ 3:12 صبح ] [ محمد احمدیان ]

نظر

?تنبیه...
سر کلاس آموزش بودیم ،یکی از بچه ها خیلی شوخی می کرد ،شهید عسگریان چند بار بهش تذکر داد اما اثری نداشت.
با جدیت نگاه کرد بهش و گفت بلند شو ،بدو بیرون،
بهش گفت پوتین هات رو در بیار،
جوراب هاتم در بیار،
همه داشتند نگاه می کردند .
الان بدو .بشین .کلاغ پر و ....
روی سنگ و خار ها.
اما تو یک لحظه شهید عسگریان خودش رو انداخت رو پاهای اون و بوسید و گفت تو رو خدا شوخی نکن.
دیگه اون بنده خدا آرام شد ..آرام.



[ چهارشنبه 94/10/9 ] [ 3:6 صبح ] [ محمد احمدیان ]

نظر